ابوسعید ابوالخیر
تاریخی سفرنامه

ابوسعید ابوالخیر و جگر خوردن در خراشا

ابوسعید ابوالخیر (۳۵۷-۴۴۰ق) از عارفان بزرگ ایران و زاده‌ی میهنه (میان ابیورد و سرخس) بود. او سفرهایی به ابیورد، مرو، آمل، نیشابور و خرقان داشت تا به محضر عارفان روزگار خود برسد. او از خرقان به سوی خراسان بازگشت و هنگام سفر به نیشابور از برخی روستاهای جاجرم گذر کرد. گویا مریدان شیخ ابوالحسن خرقانی (درگذشت ۴۲۵ق)، چنان‌که فرموده بود، در خدمت شیخ ابوسعید ابوالخیر بودند تا به جاجرم رسیدند و شیخ بوسعید ایشان را بازگردانید.

جاجرم کجاست

جاجرم امروزی شهرستانی در جنوب غربی خراسان شمالی است. اما سرزمین تاریخی جاجرم در گذشته وسعت بیش‌تری داشته و سرحد خراسان و بارکده و جایگاه کاروان‌سراهای بزرگ بوده است. در حدود العالم آمده است: «شهرکی است از خراسان بر راه گرگان بر سرحد و بارکده گرگان است. یاقوت در کتاب جغرافیای خود نوشت است: «جاجرم نام شهر و ناحیه وسیعی است بین نیشابور و جوین و جرجان که قرای آباد متعدد دارد و اغلب آن در بر کوهی است مشرف به آزادور و آزادور قصبه معتبر جوین است.» (به نقل از لغت‌نامه دهخدا)

سرزمین جاجرم افزون بر شهر تاریخی جاجرم، روستاهای تاریخی دارد که در برخی سفرنامه‌ها به آن اشاره شده است. ناصرالدین شاه در سفر به خراسان توصیفی دقیق از سرزمین جاجرم و روستاهای آن کرده است. در نوشته‌های قدیمی، ابن سینا در زندگی‌نامه‌ی خود از جاجرم نام برده است. در کتاب اسرار التوحید نیز از روستاهای تاریخی جاجرم یاد شده است. این کتاب درباره‌ی سخنان و زندگی ابوسعید ابوالخیر است. به گزارش این کتاب در روستای خراشا خانقاه وجود داشته است. ابوسعید ابوالخیر در سفر به نیشابور شبی را در این خانقاه می‌ماند.

ابوسعید در خراشا

ابوسعید ابوالخیر و همراهانش هنگام بازگشت از خرقان از شمال شهر جاجرم به سوی نیشابور راهی شدند. بر سر راه به سه روستای کُرف، دربند و خداشاد (امروزه به نام خراشا) رسیدند. گزارش این سفر را از متن کتاب اسرار التوحید بخوانید:

«چون شیخ ما ابوسعید به ولایت کوروی (جُربت) رسید، جمع به دهی رسیدند و خواستند که آن‌جا منزل کنند. شیخ ما گفت: این دیه را چه گویند؟ گفتند: کُلف. شیخ گفت: نباید. به دیهی دیگر رسیدند. شیخ ما گفت: این دیه را چه گویند؟ گفتند: دربند. شیخ گفت: در بند نباید. به دیهی دیگر رسیدند. شیخ گفت: این دیه را چه گویند؟ گفتند: خداشاد. شیخ ما گفت: خداشاد باید، شاد باید بود. آن‌جا منزل کردند. خانقاهی بود. حالی خادم پیش آمد و استقبال کرد، چنانک رسم باشد و خدمت به جای آورد و حالی گوسفندان بکشت و گفت: تا چیزی سازند دیر باشد. بگفت تا حالی جگربندها قلیه کردند و پیش شیخ آورد. شیخ گفت: اول قدم، جگر باید خورد. خادم گفت: بقا باد شیخ را که پارگکی دل در کرده‌ام. شیخ را خوش آمد و گفت: چون دل در باشد خوش باشد. بوسعید خود دلی می‌جوید. آن روز آن‌جا بودند و دیگر روز از آن‌جا برفتند تا به نیشابور.»

توضیح: شیخ هنگامی‌که نام دربند را می‌شنود، می‌گوید انسان نباید در بند تعلقات دنیا باشد. آن‌جا که نام خداشاد را می‌شنود، می‌گوید که انسان باید شاد باشد. او در خراشا استراحت می‌کند و هنگامی‌که خادم خانقاه خُراشا برای او جگر گوسفند را آماده می‌کند، می‌گوید که در نخستین گام باید جگر خورد؛ یعنی عارف باید خون دل بخورد.

ابوسعید ابوالخیر گوید

از واقعه‌ای تو را خبر خواهم کرد            و آن را به دو حرف مختصر خواهم کرد
با عشق تو در خاک نهان خواهم شد     با مهر تو سر ز خاک برخواهم کرد

وا فریادا ز عشق وا فریادا                   کارم به یکی طرفه نگار افتادا
گر داد من شکسته دادا دادا               ور نه من و عشق هر چه بادا بادا

منبع:

محمد بن منوّر. اسرار التوحید فی مقامات الشیخ ابی‌سعید. تصحیح و تنظیم محمدرضا شفیعی کدکنی. تهران: آگاه، ١٣٨۶

عبارت‌های مرتبط

2 comments

  1. درود بر شما آقای سالاری.خوشا بحال شما انسان فرهیخته ای که قدم به قدم همراه بزرگان علم و ادب از گذشته های دور تا امروز گام برمیدارید،انگار حضور همه این بزرگان ارزشمند را درک‌ میکنید و سعادتی است برای امثال ما خوشه چینان که از معارف شما و دانشمند عزیزی چون آقای کرامتی بهره ای ببریم.سربلتد،سالم و موفق باشید.ممنون از خدمات بی مانند شما.

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *