واقعه عاشورا
تاریخی رویدادها

واقعه عاشورا به گزارش طبری

واقعه عاشورا بخش چشمگیری از متون تاریخی را به خود اختصاص داده است. طبری در تاریخ سترگ خود مهم‌ترین رویدادهای این واقعه را با دقت گزارش کرده است. او از مردم طبرستان بود اما در بغداد می‌زیست و مفسر قرآن بود. نگارش کتاب تاریخ طبری در ۳۰۲ق/۹۱۴م به پایان رسید. او برای نوشتن این تاریخ از آثار پیشین بهره گرفته است. در این جا مهم‌ترین رویدادهای مرتبط با عاشورا بر پایه‌ی این کتاب یادآوری می‌شود.

گرفتن بیعت

– معاویه مرد و پسرش یزید به والی مدینه نوشت که از حسین (ع) و پسر زبیر بیعت بگیر.
– ولید، والی مدینه، بر حسین (ع) سخت نگرفت و آن حضرت به سوی مکه راهی شد.
– مردم کوفه به حسین (ع) نامه نوشتند که پیش ما بیا که خویشتن را برای تو نگه داشته‌ایم.
– حسین (ع) مسلم را به سوی ایشان فرستاد و ۱۲ هزار نفر با او بیعت کردند.

مسلم در کوفه

– عمر بن سعد بن ابی‌وقاص گزارش کوفه را برای یزید نوشت و یزید از عبیدالله بن زیاد خواست به کوفه برود.
– عبیدالله بن زیاد با پوشاکی شبیه پوشاک حسین (ع) به کوفه شد و بر مسلم دست یافت و او را کشت.
– حسین نمی‌خواست حرمت کعبه شکسته شود و بنابراین از آن شهر بیرون شد و سوی عراق رفت.
– حسین از کشته‌شدن مسلم خبردار شد و این خبر را به همراهانش گفت. بسیاری از آن‌ها پراکنده شدند.

سخت‌گیری در کربلا

– سواران عبیدالله به فرماندهی حر بن یزید ریاحی به حسین (ع) و یاران اندکش رسیدند و ایشان به سوی کربلا رفت.
– عبیدالله بن زیاد کوفیان را به فرماندهی عمر بن سعد به کربلا فرستاد تا بر حسین (ع) سخت بگیرند.
– حسین (ع) به ایشان گفت: بگذارید بازگردم، به نزد یزید بروم یا به سوی مرزها شوم. هیچ یک را نپذیرفتند.
– حر بن یزید ریاحی گفت: اگر ترک و دیلم از شما چنین چیزهایی را می‌خواستند روا نبود که نپذیرید، چرا اکنون از او نمی‌پذیرید؟ پس حر سر اسب خود بگرداند و به سوی حسین (ع) رفت.

پسر بهترین‌ مردمان

– پس همه‌ی یارانش را کشتند و تیری به فرزند وی خورد که در دامنش بود و خون وی را پاک می‌کرد و می‌گفت: «خدایا میان ما و قومی که دعوتمان کردند که یاریمان کنند اما می‌کشندمان، داوری کن.»
– گویند سنان بن انس نخعی اصبحی، آن حضرت را کشت و شعر می‌خواند که پسر بهترین مردمان را کشتم.
– به فرمان عمر بن سعد که از عبیدالله دستور داشت، اسب بر پیکر حسین (ع) تاختند، چنان‌که پشت و سینه‌ی او در هم شکست.
– سر آن حضرت را به شام بردند و یزید بر دهانش چوب زد و گفت: نزد ما عزیز بودید اما ناسپاسی کردید.

حر در واقعه عاشورا

حر بن یزید ریاحی به حسین (ع) گفت: «خدایم فدایت کند. من همانم که تو را از بازگشت بداشتم و همراه تو شدم و در این مکان فرودت آوردم. به خدایی که جز او خدایی نیست گمان نداشتم این قوم آنچه را گفته بودی نپذیرند و کار ما به این‌جا بکشد. به خویش می‌گفتم که قسمتی از دستور این قوم را اطاعت می‌کنم که نگویند از اطاعتشان برون شده‌ام ولی آن‌ها این چیزها را که حسین می‌گویند می‌پذیرند. به خدا اگر می‌دانستم که نمی‌پذیرند چنان نمی‌کردم. اینک پیش تو آمده‌ام و از آنچه کرده‌ام به پیشگاه پروردگارم پناه می‌برم، تو را به جان یاری می‌کنم تا پیش رویت بمیرم.» (طبری، ص۲۱۲)

حرّ به سپاه کوفه گفت: «ای مردم کوفه، مادرتان عزادار شود و بگرید که حسین (ع) را دعوت کردید و چون بیامد تسلیمش کردید. می‌گفتید خویشتن را برای دفاع از او به کشتن می‌دهید، اما بر او تاخته‌اید که خونش بریزید. خودش را بداشته‌اید و گلویش را گرفته‌اید و از همه سو در میانش گرفته‌اید و نمی‌گذارید در سرزمین پهناور خدا برود تا ایمن شود و خاندانش نیز ایمن شوند. او را با زنانش و کودکان خردسالش و یارانش از آب روان فرات که یهودی و مجوسی و نصرانی می‌نوشند و خوک‌ها و سگان روستا در آن می‌غلطند ممنوع داشته‌اید. چه رفتار بدی با باقیماندگان محمد (ص) پیش گرفته‌اید.» (ص۲۱۳)

زهیر در عاشورا

زهیر بن قین از مردم کوفه در راه بازگشت از سفر حج با حسین (ع) برخورد کرد و به او پیوست. روز عاشورا به سرداران عمر بن سعد گفت: «به خدا سوگند که هرگز به حسین (ع) نامه‌ای ننوشتم و کسی را به سوی او نفرستادم و هرگز وعده‌ی یاری خویش را به او ندادم. اما راه، من و او را به هم رسانید و چون او را دیدم پیغمبر خدا و خویشاوندی حسین (ع) را با او به یاد آوردم و دانستم که به سوی دشمن خویش روان است و چنین دیدم که یاریش کنم و از یاران او باشم و برای حفظ حق خدا و حق پیغمبر که شما به تباهی داده‌اید، مدافع او باشم.» (ص۲۰۳)

حسین (ع) نیز به سپاه عمر بن سعد یادآوری کرد که پسر دختر پیغمبر است و مردم کوفه او را دعوت کرده‌اند. فرمود: «آیا تردید دارید که من پسر دختر پیغمبر شما هستم؟ به خدا سوگند که از مشرق تا مغرب از قوم شما یا از قوم دیگر به جز من پسرِ دخترِ پیغمبری وجود ندارد. به من بگویید آیا به عوض کسی که از شما کشته‌ام، یا مالی که نابود کرده‌ام یا قصاص زخمی که زده‌ام، در پی من هستید؟ مگر شما به من ننوشتید که میوه‌ها رسیده و باغستان‌ها سرسبز شده و چاه‌ها پر آب شده و پیشِ سپاهِ آماده‌ی خویش می‌آیی، بیا.» (ص۲۱۰)

عباس در عاشورا

هنگامی‌که تشنگی بر حسین (ع) و یارانش سخت شد، عباس بن علی را همراه سی سوار وسی پیاده برای آوردن آب فرستاد. شبانگاه به نزدیک آب رسیدند. نافع بن هلال با علم پیشاپیش ایشان بود. عمرو بن حجاج از نگهبانان فرات گفت: «کیستی؟ بگو برای چه آمده‌ای؟» گفت: «آمده‌ایم از این آب که ما را از آن بداشته‌اند، بنوشیم.» عمرو گفت: «بنوش، نوش جانت.» گفت: «نه، تا حسین و این گروه از یارانش که می‌بینی تشنه‌اند، یک قطره نخواهم نوشید.» پس عباس و یارانش رسیدند و نگهبانان را پس زدند و مشک‌ها را پر از آب کردند. (ص۱۹۹)

هنگامی که شمر با نامه‌ای از عبیدالله بن زیاد به کربلا رفت تا بر حسین (ع) سخت بگیرد، امان‌نامه‌‌ای برای عباس و جعفر و عثمان از عبیدالله گرفت. او در شامگاه پنج‌شنبه نُه روز از محرم گذشته سوی حسین (ع) حمله برد. شمر بیامد و نزدیک یاران حسین ایستاد و گفت: «پسران خواهر ما بیایند.» عباس و جعفر و عثمان، پسران علی (ع) که مادرشان را ام‌البنین می‌نامیدند پیش او آمدند و گفتند: «چه کار داری و چه می‌خواهی؟» گفت: «ای پسران خواهر ما، شما در امانید.» جوانان بدو گفتند: «خدایت لعنت کند، امانت را نیز لعنت کند. اگر دایی ما بودی در این حال که پسر پیغمبر خدا امان ندارد به ما امان نمی‌دادی.» (ص۲۰۱-۲۰۲)

منبع:

طبری، محمد بن جریر. تاریخ طبری. ترجمه‌ی ابوالقاسم پاینده. تهران: ۱۳۵۲ (جلد ۷)

عبارت‌های مرتبط

One comment

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *