آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد

یادش گرامی، یک معلم غریبه‌ای دبیر درس ادبیات فارسی ما در دبیرستان شریعتی جاجرم شده بود. سخنی از ایشان به یاد دارم که همیشه آویزه‌ی گوشم است. گفت روزی بود روزگاری بود. مرد شهری از روستایی می‌گذشت. دید بچه‌های روستا با مجسمه‌ای بازی می‌کنند. گفت بچه‌ها این مجسمه از آن کیست. گفتند پسر کدخدا آورده تا با آن بازی کنیم. آن مرد به سراغ کدخدا رفت و گفت این مجسمه را چند می‌فروشی؟ کدخدا گفت قیمتی ندارد، داده‌ام بچه‌ها با آن بازی کنند. مرد شهری گفت به من بفروش و سرانجام، آن مجسمه را به دو تومان از کدخدا خرید.

چند سال گذشت تا گذر کدخدا به شهر افتاد. دید مردم در جایی صف ایستاده‌اند. پرسید که این صف برای چیست. گفتند یکی از شگفتی‌های جهان را آورده‌اند و به تماشا گذاشته‌اند. کدخدا نیز دلش خواست آن شگفتی را ببیند. گفتند برو ته صف منتظر باش و بلیط بگیر. نوبت کدخدا که شد، دویست تومان داد و بلیط خرید تا آن شگفتی بی‌مانند را ببیند و برای مردم روستا تعریف کند که چه دیده است و چه ندیده است. کدخدا را به سالن نمایش بردند و از پشت شیشه‌ها همان مجسمه‌ای را دید که خودش به دو تومانی فروخته بود به همان مردی که صاحب موزه‌ی شهر بود.

آن دبیر گرامی این داستانک را برای ما گفت که ارزش داشته‌های بومی خود را بدانیم اما چه کنیم که ما نمی‌دانیم و اگر هم آگاه شویم، زمانی می‌دانیم که دیگر داشته‌های بومی خود را از دست داده‌ایم. برای مثال، نخستین شهردار جاجرم نمی‌دانست که حفظ قلعه‌ی قدیمی جاجرم می‌تواند یکی از ارزش‌های فرهنگی و جاذبه‌های گردشگری جاجرم باشد. بنده‌ی خدا نمی‌دانست و به کمک مردم، دیوارهای بر جا مانده از آن قلعه را خراب کرد تا با آن‌ها خندق دور قلعه را پر کند. مردم هم گفتند آفرین زیرا این کار را در راستای توسعه‌ی شهر می‌دانستند.

اما اکنون که جوانان ما دانشگاه رفته‌اند و بیش‌تر کارگزاران ما جناب دکتر و جناب مهندس هستند، چقدر مراقب آثار باستانی و  میراث نیاکانی هستیم؟

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

salarketab