ایرانیان، گوناگون اما یک‌رنگ هستند

چند سال پیش سفری داشتم به سیستان و بلوچستان. با هواپیما رفتم #زابل و خدمتی کوچک برای دانشگاه زابل انجام دادم. در زابل از دیدن درختان کُرگز (شاه‌گز) که بلندی برخی از آن‌ها به اندازه‌ی ساختمانی چند طبقه بود، شگفت‌زده شدم. در بخش‌هایی از این منطقه با جنگلی از درختان تنومند گز روبه‌رو شدم که از میان دریایی از شن سر بر آورده بودند.

موزه‌ی شهر زابل نیز من را شگفت‌زده کرد. هم آثار جالبی داشت و هم بسیار سازما‌ن‌یافته بود و در جایی تاریخی و مناسب. این موزه یکی دیگر از دستاوردهای آقای منصور سیدسجادی است، باستان‌شناس سرشناس ایرانی که شهر سوخته را در جهان پرآوازه کرد. ایشان متولد کرج هستند، اما بیش‌تر جوانی خود را صرف کشف و بازیابی تاریخ شهر سوخته کرده‌اند.

سپس با خودروی مردی سیستانی به سوی  زاهدان رهسپار شدم. سر راه از شهر سوخته دیدن کردم. اما بیش از ده دقیقه نتوانستم در آن جا بمانم. هم بسیار گرم بود و هم باد شدیدی می‌وزید. با خودم گفتم این آقای سیدسجادی که می‌توانست راحت در #پایتخت پشت میز بنشیند، چه جای سختی را برای کارکردن انتخاب کرده است. درود بر او و شکیبایی و پایداری او.

به زاهدان که رسیدم، ظهر شده بود. از راننده‌ای #بلوچ خواستم من را به یکی از رستوران‌های خوب شهر ببرد که در مسیر محل انجام کارم در زاهدان باشد. در رستورانی پذیرایی شدم که نامش رستوران #آذربایجانی‌ها بود. غذا بسیار لذیذ و کم‌هزینه بود و در حالی که موسیقی لرستانی پخش می‌شد، از پیش‌غذاها و پس‌غذاها نیز لذت بردم.

پس از انجام کاری که در واقع خدمتی کوچک به دانشگاه زاهدان بود، به بازار زاهدان رفتم تا برای خانواده‌ام هدیه بخرم. از رنگارنگی بازار در شگفت بودم و مشاهده‌ی بازار از خرید برایم مهم‌تر شد. سرانجام سوغاتی خریدم، از جمله یک دست پوشاک بلوچی برای دخترم، البته پوشاکی که اندکی به‌روز شده بود و طرح و نقش ساده‌تری نسبت به پوشاک اصیل داشت.

پوشاک را با این هدف خریدم که فقط چند عکس از دخترم در پوشاک بلوچی بگیرم. اما دخترم چنان از آن پوشاک خوشش آمد که در چند مهمانی بزرگ و کوچک در تهران و شهرستان‌ها آن را پوشید. من هم به بهانه‌ی آن پوشاک از سفرم به سیستان و بلوچستان و دیدنی‌ها و شنیدنی‌های خودم می‌گفتم و البته به برخی کمبودهای مردم منطقه اشاره می‌کردم.

از جمله یک روز که برای دیدن عمه‌ی بزرگم به شهر جاجرم در خراسان شمالی رفته بودم، پوشاک دخترم سبب شد تا به سفرم به زابل و زاهدان اشاره کنم. وقتی درباره‌ی سفر زمینی از زابل به زاهدان می‌گفتم، از کیفیت خوب جاده‌ی آن‌جا تعریف کردم و گفتم تعجب کردم که چنین جاده‌ای در آن‌جا ساخته شده است. شوهر عمه‌ام گفت: بله، خوبه، ما ساختیمش!

راست می‌گفت. شوهر عمه‌ی من که بازنشسته‌ی شرکت راه‌سازی است، در جوانی در ساخت جاده‌ی قوچان به مشهد نقش داشت. او در حالی بازنشست شد که جاده‌های مناسبی را در استان سیستان و بلوچستان ساخته بودند. گفتم عموجان تازه فهمیدم در چه جای سختی کار می‌کردی. دست مریزاد، مهندس نیستی اما بهتر از ده‌ها مهندسی.

این داستانک واقعی را نوشتم تا یادآوری کنم مردم ایران از قوم‌های گوناگون هستند اما همگی ایرانی‌اند. در همین داستان از خراسانی‌ها، تهرانی‌ها، بلوچ‌ها و سیستانی‌ها، آذری‌ها و لرستانی‌ها یاد شده است. من از این که در سفرهایم هر لحظه با رنگی متفاوت و لهجه‌ای متفاوت روبه‌رو می‌شوم، لذت می‌برم. در میان آن‌ها احساس بیگانگی ندارم و همه را یک‌رنگ می‌بینم.

یک خراسانی برای خدمت به سیستان و بلوچستان می‌رود و جاده‌ای خوب برای مردم آن‌جا می‌سازد. یک تهرانی برای شناساندن آثار باستانی مردم سیستان و بلوچستان در سطح ایران و جهان می‌کوشد. یک آذری در زاهدان همراه آهنگ لُری با غذاهای خوشمزه از شما پذیرایی می‌کند. یک راننده‌ی سیستانی شما را به هر جایی که بخواهید می‌برد و هزینه‌ی اندکی می‌گیرد.

یک بلوچ پوشاکی زیبا با قیمتی مناسب به شما می‌دهد و آن پوشاک چونان سفیری فرهنگی از شهری به شهری دیگر می‌رود و مردم بلوچ را به دیگر قوم‌ها معرفی می‌کند. هم آنقدر مردم خوب در تهران و آذربایجان و خراسان دیدم، در سیستان و بلوچستان و گلستان و خوزستان دیدم. همه جا ممکن است به آدم‌های نامناسب برخورد کنیم اما نیکانجهان بسیارند.

فراموش نکنیم که ایرانیان شامل همه‌ی قوم‌هایی می‌شوند که برای ایران و ایرانیان می‌کوشند و اینان حتی به مرزهای ایران کنونی محدود نمی‌شوند، بلکه در گستره‌ای پهناورتر در ایران فرهنگی و در سراسر جهان یافت می‌شوند. ملاک ایران‌دوستی، خدمت است و اگر فارس هستی یا ترکی و بلوچی و ترکمنی اما به ایران و ایرانیان خدمت نمی‌کنی، از ما ایرانیان نیستی.

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *