این همه جنگ و جدل حاصل کوته‌نظری است

آورده‌اند که چهار کودک در خانه‌ای می‌خفتند و دایه‌ای از آن‌ها پرستاری می‌کرد. آن خوابگاه پنجره‌ای داشت که از شیشه‌های رنگارنگ پوشیده بود. شب‌های مهتابی که ماه جلوه‌گر می‌شد، از پس آن شیشه‌های رنگی به چند رنگ دیده می‌شد.

هر یک از آن سه کودک با توجه به محل قرارگیری‌‌اش، ماه را به رنگی می‌دید. اما یک کودک که نابینا بود، هیچ تصویری از ماه نداشت. هر یک از آن سه کودک از ماه سبز، زرد و سرخ تعریف می‌کرد و کودک نابینا سخنان متناقض آن‌ها را نمی‌پذیرفت. چهار کودک با هم اختلاف پیدا کردند.

یک شب که دایه برای کودکان شیر آورده بود، گربه‌ای که بوی شیر را شنیده بود به اتاق رفت. دایه خواست گربه را از اتاق بیرون کند که گربه شیشه‌ی پنجره را شکست و گریخت. همین‌که آن پرده‌ی رنگارنگ کنار رفت:

دیدند مه یکیست‌، وز الوان مختلف آثار نیست‌، و آن همه بحث و محاوره
بدر سپید لامع در دیده نقش بست وز سبز و زرد و سرخ تهی شد مُفکره

آن سه کودک که متوجه اشتباه خود شده بودند از کودک نابینا پوزش خواستند و گفتند ماه، سپید و درخشان است. کودک نابینا گفت از کجا معلوم که این نظر شما درست باشد. مگر بر سخنان پیشین خود پافشاری نداشتید:

بر طفل کور، خجلت خود عرضه داشتند بنگر چگونه طفل سخن گفت، نادره
گفت‌: این جمال و جلوه که بینید، ازکجا نبود گزافه‌، همچو علامات خابره‌؟

کودکان بزرگ شدند و به مدرسه رفتند. در مدرسه آموختند که ماه مانند زمین از کوه‌ و دره‌ و بیابان برخوردار است و از خود نوری ندارد و نور خورشید را بازتاب می‌دهد. از این رو اعتراف کردند که بحث و جدال آن‌ها بیهوده بوده است:

دیدند هست تابش نورش ز آفتاب و آن جلوه و جمال‌، حدودیست بایره
کردند اعتراف که آن جنگ و آن جدال بوده است بی‌حقیقت و بی‌اصل‌، یکسره

در این جا ملک‌الشعرا بهار می‌گوید:

هان ای بهار! جنگ و جدال جهانیان هست از ورای پرده‌ی جهل و مکابره
ای‌اختر حقیقت‌ شو جلوه‌گرکه هست‌ گیتی‌ چو شب سیاه و خلایق چو شبپره

خسته‌ایم از جدال‌های بیهوده. اما باید پرسید آن اختر حقیقت که این جدال‌ها را پایان خواهد داد چیست؟ آیا به‌راستی این جدال‌ها پایانی خواهد داشت؟ یا این‌که بخشی جداناپذیر از سرشت و سرنوشت انسان است؟

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *