برای دیگران ما هم بکاریم

انوشیروان سوار بر اسب از جایی می‌گذشت. چشمش به پیرمرد قامت خمیده افتاد که درخت می‌کاشت. انوشیروان به آن پیرمرد گفت اکنون که موی سپید کرده‌ای، از شما گذشته است که درخت بکاری.

فرس می‌راند نوشروان چو تیری
به ره در چون کمانی دید پیری

درختی چند می‌بنشاند آن پیر
شهش گفتا چو کردی موی چون شیر

چو روزی چند را باقی نمانی
درخت اینجا چرا در می نشانی

پیرمرد گفت: دیگران کاشتند و ما خوردیم، ما نیز بکاریم تا دیگران بخورند. هر کسی به اندازه‌ی توانایی‌اش باید کارهای مملکت را پیش ببرد.

به شاه آن پیر گفتا حجتت بس
چو کشتند از برای ما بسی کس

که تا امروز از اینجا بهره داریم
برای دیگران ما هم بکاریم

به وسع خود بباید رفت گامی
که در هر گام می‌باید نظامی

انوشیروان از این سخن پیرمرد خوشش آمد و کیسه‌ای زر به او بخشید:

خوش آمد شاه را گفتار آن پیر
کفی پر کرد زر گفتا که این گیر

بدو آن پیر گفت ای شاه پیروز
درخت من ببار آمد هم امروز

پیرمرد گفت درخت من همینک به بار نشست و نیاز نیست مدت بسیاری برای میوه‌دهی منتظر بنشینم. منظورش کیسه‌ی زر بود.

چه گر شد عمر من افزون ز هفتاد
ازین کِشتم تو دانی بد نیفتاد

نداد این کِشت ده سال انتظارم
که هم امروز زر آورد بارم

انوشیروان از این سخن پیرمرد بیش‌تر خوشش آمد و به او زمین و آب بخشید تا کشاورزی کند.

چو شه را خوشتر آمد این جوابش
زمین و ده بدو بخشید و آبش

تو را امروز باید کرد کاری
که بی‌کارت نخواهد بود باری

منبع: الهی‌نامه  #عطار

اسناد تاریخی نشان می‌دهند که انوشیروان وام‌های بسیار به مردم داد تا کاریزها را آباد کنند و کشاورزی را رونق ببخشند. اما کجایی ببینی چه به روز کشاورز و دامدار آورده‌اند اما با چهره‌ی گشاده و بیل به دست هر سال در روز درختکاری با نهال کاج عکس یادگاری می‌گیرند.

کشور آباد می‌شود چون شاه        با رعایا کند به مهر سلوک
خانه یغما شود ز جهل رییس         ملک ویران شود ز جور ملوک

ملک‌الشعرا بهار

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *