به هر یک از فرزندانمان یک ویرانه می‌دهیم

گویند بهرام گور در آغاز پادشاهی به‌ خوشی و شکار و سرگرمی پرداخت و در کار مردم و اداره‌ی کشور نیندیشید و سرمایه‌های کشور را به نزدیکان خویش سپرد. از این رو، کشتزارها رو به ویرانی نهاد و آبادی‌ها از آبادکنندگان تهی شد و گرفتن مالیات از نزدیکان شاه نیز ممکن نبود.

روزی بهرام پس از شکار و به هنگام شب از کنار ویرانه‌ای می‌گذشت که ناگهان جغدی بانگ برداشت و جغد دیگر به پاسخ آن جغد بانگ زد و توجه بهرام را برانگیخت. بهرام گفت که چه خوب می‌شد اگر کسی می‌توانست دریابد که این مرغان در این شب آرام چه می‌گویند. موبدی گفت که ای پادشاه خداوند این توانایی را به من بخشیده است.

بهرام از وی خواست گفت‌وگوی آن دو جغد را برایش بازگویی کند. و موبد گفت‌وگوی آن دو جغد نر و ماده را این چنین برای بهرام گزارش کرد:

?جغد نر: «ای جغد زیبا، بیا همسر من شو تا ده فرزند از ما بیاید و نسل‌مان در این جهان بماند.»

? جغد ماده: «پیشنهاد خوبی است، اما شرطی دارد؟»

?جغد نر: «چه شرطی؟»

?جغد ماده: «اگر خواهش تو را بپذیرم تو باید ویرانه‌ی بیست ده را که به روزگار این شاه جوان ویران شده است به من ببخشی.»

?جغد نر: «اگر دوران این شاه جوان دراز شود، از آبادی‌هایی که ویران خواهد شد، هزار ویرانه به تو خواهم داد! اما بگو با این ویرانه‌ها چه خواهی کرد؟»

?جغد ماده: «هنگامی‌که با هم شویم، نسل پدید می‌آید و فرزند بسیار شود و به هر یک از فرزندان خویش یک ده ویران می‌دهیم.»

?جغد نر: «پس بیا خوش باشیم و دعا کنیم که روزگار فرمانروایی این شاه جوان دراز باد.»

این سخنان در بهرام اثر کرد و از اسب پیاده شد و جلو موبد ایستاد و گفت: «این سخنان که گفتی چه بود که مرا به ‌شور انداختی و چیزهای فراموش شده را به یاد من آوردی؟» موبد گفت: «گزارش زندگی مردم را از زبان پرندگان گفتم.»

موبد گفت: «ای پادشاه، تو زمین‌ها را از آبادکنندگانش که مالیات می‌دادند، گرفتی و به خویشان خود و مردم بی‌کار و دیگران دادی که به سود سریع، چشم دوختند و آینده‌نگری و آبادانی را که مایه‌ی پیشرفت کشور بود از نظر دور داشتند. به دلیل نزدیکی آنان به پادشاه در کار گرفتن مالیات از آن‌ها سستی شد و با دیگر مالیات‌دهندگان و آبادکنندگان ستم روا داشتند. از این رو، آنان زمین‌ها را رها کردند و از دیار خویش رفتند و در سرزمین‌های بیگانگان فرود آمدند. در نتیجه، آبادی کم شد و زمین‌ها رو به ویرانی گذاشتند و مالیات کاهش یافت و سپاه و مردم تباه شدند و فرمانروایان سرزمین‌های بیگانه بر سرزمین ایران چشم دوختند.»

چون شاه این سخن از موبد شنید سه روز در همان‌جا بماند و از وزیران، دبیران و دیوانیان خواست که دفترها بیاورند و زمین‌ها را از خویشان خود گرفت و به آبادگران سپرد تا آبادی آغاز شد و دارایی بسیار فراهم آمد و سپاه نیرو گرفت و مایه‌ی دشمنان بریدند و دربندها را نوسازی کردند و شاه پیوسته بر اداره‌ی کشور چشم داشت و روزگارش سامان یافت.

برگرفته از:

مسعودی، علی بن حسین. مروج الذهب. ترجمه‌ی ابوالقاسم پاینده. تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۷۸

با تاریخ ساسانیان بیش‌تر آشنا شوید

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *