غرفه‌ی ویژه‌ی سالاری در نمایشگاه کتاب

دیشب خواب عجیب و بامزه‌ای دیدم. نمایشگاه کتاب تهران بود. نمایشگاهی که در فصل بهار برگزار می‌شود، این بار در زمستان به خواب من آمده بود. با آقای رحمان‌دوست در غرفه‌ی انتشارات مدرسه برخورد کردم و پس از گفت‌‌وگویی کوتاه درباره‌ی نمایشگاه، برای بازدید از غرفه‌ی انتشارات محراب قلم به راه افتادم. ناگهان با غرفه‌ای برخورد کردم که چند نفر آشنا جلوی آن ایستاده بودند.

پدربزرگم زنده‌یاد حاج غلامرضا صفری و چند نفر از مردم خوب دشت جلوی غرفه‌ای زیبا ایستاده بودند. حال و احوال و روبوسی کردیم. گفتم شما کجا این‌جا کجا، دشت … تهران؟! پدربزرگم گفت: دشت بودم که تلویزیون خبر برگزاری نمایشگاه کتاب را پخش کرد. به دشتی‌ها گفتم من می‌خواهم بروم نمایشگاه، هر کی دوست دارد با من بیاد، خرجش با من. نمایشگاه کتاب حسن است.

گفتم: مگر دشتی‌ها حسن سالاری را می‌شناسند و به یاد می‌آورند؟ با خنده گفت: حسن سالاری را نه، اما اگر بگویی نوه‌ی حاج غلامرضا صفری، همه می‌شناسند. این کتاب فلسفه در کلاس درس را که به من دادی، خیلی خوششان آمده است. هر شب می‌آیند و یکی از داستان‌هایش را برایشان می‌خوانم و شب‌چره‌ی خوبی داریم در دشت. من هم می‌گویم این را نوه‌ام درست کرده است.

گفتم: حالا این غرفه را چه جوری به شما داده‌اند؟ گفت: این جا که حاج غلامرضا صفری را نمی‌شناسند که این جایگاه را بدهند. اما همین‌که گفتم من پدربزرگ حسن سالاری هستم و این‌ها خوانندگان کتاب‌هایش هستند این غرفه را به ما دادند تا استراحت کنیم. این‌جا حسابی تو را می‌شناسند، همان‌جور که در دشت و جاجرم من را می‌شناسند. برو داخل غرفه تا چای آتیشی برایت بریزند.

مغز انسان بسیار شگفت‌انگیز است. چه داستان‌هایی می‌سازد وقتی که خواب هستیم. دشت کجا، تهران کجا، حاج غلامرضا صفری خدابیامرز کجا، کتاب فلسفه در کلاس درس کجا! این چیزهای به ظاهر بی‌ربط را به هم پیوند می‌زند و یک داستان خیالی می‌سازد. تنها واقعیت این داستان این است که حاج غلامرضا صفری هنگامی‌که در بستر بیماری بود، این کتاب را خوانده بود.

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *