غصه بخوریم، به اندازه و به وقتش

سال‌ها پیش برای هر چیزی غصه می‌خوردم. به نظرم هیچ چیز بر وفق مراد نبود. گمان می‌کردم بنیان جهان بر غصه و غم است. ابرها را ببین، غصه دارند که می‌بارند. آتش‌فشان را ببین. نعره می‌زند از غصه‌هایی که دارد. مدرسه را ببین، چه مشکلاتی دارد. دانشگاه را ببین، چه گرفتاری‌هایی دارد. این از وضع خودم، آن از وضع مردم. روزها و ساعت‌ها غصه می‌خوردم و کارهایم را به موقع انجام نمی‌دادم. وقت برای هیچ کاری مگر غصه‌خوردن نداشتم.

یک استادی به من گفت: غصه بخور، خیلی هم بد نیست. غصه بخور اما اجازه نده که غصه تو را بخورد و همه‌ی روز و زندگیت را ببلعد. غصه بخور اما همیشه نخور. برایش وقت تعیین کن. نیم ساعت در روز، یک ساعت در روز، ده ساعت در روز. فقط همه‌ی روز و شب را هی غصه نخور. برای مثال، امروز از ساعت ۱۶ تا ۱۸ غصه بخور. پس از ساعت ۱۸ به کار و زندگی و درس و مشقت برس. فردا هم هست. بقیه‌ی غصه‌خوردن‌هایت را برای ۱۶ تا ۱۸ فردا بگذارد.

فکرش را پسندیدم و برای خودم ساعت غصه خوردن درست کردم. در ساعت مورد نظر دست از کار می‌کشیدم و می‌رفتم گوشه‌ای دنج و غصه می‌خوردم. غصه برای کارهایی که باید انجام می‌دادم اما فرصتش را پیدا نکردم. غصه برای چیزهایی که باید داشته باشم اما ندارم. غصه برای آینده‌ی خودم. غصه برای آینده‌ی کشور. گاهی گریه هم می‌کردم. اما همین که ساعت غصه‌خوردن به پایان می‌رسید، برمی‌گشتم به زندگی و کار و کوشش و خوشی.

چون از همان آغاز ساعت غصه‌خوردن باید حسابی غصه می‌خوردم، کم کم در غصه خوردن کم آوردم. گاهی نیم ساعت از وقت غصه می‌گذشت، دیگر نمی‌توانستم موضوعی را پیدا کنم که برایش غصه بخورم. دیگر اشکم هم نمی‌آمد. روزها که پیش رفت، کم کم از طول ساعت غصه کاسته شد و به نیم ساعت و بیست دقیقه و چند دقیقه رسید. زندگی و کارم بهتر شد و با بهبود زندگی و کار، غصه‌هایم نیز کم‌تر شد. چند ثانیه در روز برای غصه‌ خوردن کافی است. بقیه را باید کوشید و غم‌ها را کاهش داد.

آن نفسی که باخودی بسته‌ی ابر غُصه‌ای
وان نفسی که بیخودی، مه به کنار آیدت  مولوی

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

salarketab