من و ملانصرالدین در خانه‌ی دکتر فخران

دکتر امیراعلم (۱۲۵۵-۱۳۴۰ش) که از بنیان‌گذاران آموزش پزشکی و بهداشت نوین در ایران به شمار می‌آید، در تعریف میهن‌دوستی می‌گوید: «من همه‌ی هم‌وطنان را میهن‌دوست می‌دانم، ولی باید دانست معنی ‌دوست‌داشتن خدمت‌کردن است.» اگر بخواهیم با این معیار به سراغ یکی از میهن‌دوستان راستین برویم که جاجرمی هم باشد، باید به چنددهه پیش بازگردیم و به دیدار مردی برویم که خانه‌اش نزدیک میدان مرکزی جاجرم و چسبیده به ساختمان پیشین بانک ملی بود. او مردی بزرگ و میهن‌دوستی راستین و مایه‌ی فخر سرزمین کهن جاجرم و من چه خوش‌بخت بودم که در دوران کودکی دوست صمیمی او بودم و همراه ملانصرالدین به دیدارش می‌رفتم.

دکتر کریم فخران دکتر خانوادگی همه‌ی جاجرمی‌ها بود، اما بخشی از خانواده‌‌ی ما شده بود. نخستین بار که همراه پدرم به خانه‌اش رفتم، هر کاری کرد که چیزی بگویم از خجالت لب از لب برنداشتم. اما همین‌که پدرم با آقای دکتر گرم سخن شد، ناگهان در میانه‌ی سخنان آن‌ها لب به سخن گشودم و لطیفه‌ای از ملانصرالدین را که به‌تازگی آموخته بودم، بازگو کردم. دکتر فخران و پدرم با شگفتی رو به من کردند و برای لحظه‌ای کوتاه در سکوت فرو رفتند. سپس مانند بُمب منفجر شدند و ریسه‌ی خنده را رفتند و رفتند و رفتند. نه به آن زمان که هر چه خواهش کردند، لب از لب برنداشتم و چیزی نگفتم و نه با این پریدن وسط حرف بزرگ‌تر و بدون مقدمه از ملانصرالدین گفتن.

آقای دکتر همچنان‌که می‌خندید، من را کنار خودش نشاند و دستی به موهای نرم و طلایی من کشید و من را بوسید. سپس گفت: حسن جان باز هم بلدی تعریف کنی؟ گفتم: نه فقط همین یکی را بلدم. گفت: باز هم یاد بگیر و برای من تعریف کن تا به تو چیز خوب بدهم؟ گفتم: چی؟ گفت: حالا برو یاد بگیر، بعد خودت می‌بینی چه چیز خوبی است. برای به دست آوردن آن چیز خوب که ذهنم را مشغول کرده بود، به هر که می‌رسیدم می‌گفتم از ملانصرالدین چیزی می‌دانی، برایم بگو. چند لطیفه‌ی جدید یاد گرفتم و منظر ماندم تا فرصتی شود و با پدرم برویم خانه‌ی دکتر فخران. روز موعود رسید و با شور و شوق همراه پدرم به دیدار آقای دکتر رفتیم تا لطیفه بگویم و چیز خوب بگیرم.

آقای دکتر فخران خندید و خندید و چند شکلات به من داد. آن چیز خوب، شکلات بود و برای کودکان چه چیزی خوب‌تر از شیرینی و شکلات. اما دکتر فخران نگران دندان‌های من هم بود و چند روز بعد، مسواک و خمیردندانی به من هدیه داد. دوستی من و آقای دکتر آغاز شده بود و رفت و آمدهای آقای دکتر به خانه‌ی ما و ناهار خوردن با ما افزایش یافت. به یاد دارم که بارها پدرم به خانه می‌آمد و می‌گفت: حسن، بدو، دکتر فخران گفته حسن را بیاور ببینم. به خانه‌باغ دکتر فخران می‌رفتم و پس از پایان کار مطب، من بودم و دکتر فخران و ملانصرالدین. کارم شده بود از دوستان و خویشان سراغ ملانصرالدین را بگیرم تا باز هم نزد دکتر فخران شیرین‌زبانی کنم و خودی نشان بدهم.

کم‌کم دانش ملانصرالدین‌شناسی مردم ته کشید و کار من دشوار شد. من در اندیشه که برای دکتر فخران چه لطیفه‌ی تازه‌ای را ببرم تا دو نفری با هم خوش باشیم و بخندیم. خوشبختانه به مدرسه می‌رفتم و مهارت‌های خواندن را خوب آموخته بودم. روزی یکی از دوستانم کتابی را به من نشان داد که پر بود از لطیفه و روی جلد آن نیز تصویری از ملانصرالدین داشت. به گنج دست یافته بود. کتاب را از او قرض گرفتم و آنقدر خواندم که حفظ شدم. نمی‌خواستم در خانه‌ی دکتر فخران از روی کتاب بخوانم. می‌خواستم خودم شیرین‌زبانی کنم. دیگر چنان با دکتر دوست شده بودم که خودم از مدرسه به خانه‌ی دکتر می‌رفتم، لطیفه‌ای می‌گفتم و بعد به خانه خومان می‌رفتم.

این لطیفه‌گویی برای دکتر فخران سبب شد که پای من به کتابخانه هم باز شود. کتابخانه‌ای که چند سالی در بخشی از ساختمان خانه‌ی دکتر فخران بر پا بود. اکنون که پس از سال‌ها به آن روزها می‌اندیشم باید بگویم که دکتر فخران نه تنها تن من را سالم نگه داشت که روح من را پرورش داد و با واسطه‌ی دوست مشترکمان جناب آقای ملانصرالدین، پای من را به جهان کتاب باز کرد. او ناخواسته کتاب‌خوانی پرورش داد که بعدها نویسنده‌ی سال ایران شد. به‌راستی که جهان شگفت‌انگیزی داریم. هنوز هم با خود می‌اندیشم که چگونه دکتر فخران و ملانصرالدین، بی‌آن‌که روحشان هم خبر داشته باشد، می‌توانند این چنین در سرنوشت انسانی دیگر اثرگذار باشند.

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *