چه مردم خوبی داریم

چند سال پیش همراه خانواده به استان گلستان سفر کرده بودیم. نوروز خوبی بود، به‌ویژه برای همسرم که به شهر زادگاهش گنبد کاووس می‌رفت. در سفر بازگشت از استان مازندران گذشتیم و در میان راه به خدمات بهداشتی نیاز پیدا کردیم. کنار راه مسجدی زیبا را دیدیم و نگه داشتیم تا همسرم و دخترم از خدمات بهداشتی آن مسجد بهره‌مند شوند.

هنوز از رفتن آن‌ها از کنار خودرو نگذشته بود که بازگشتند. گفتم: چی شد؟ چرا به این زودی؟ گفتند: «از بس تمیز بود نتوانستیم وارد آن شویم!» گفتم: یک کاری می‌کردید، حالا چه کار کنیم؟ تحمّل دارید تا به جای دیگری برسیم؟ گفتند نه. نانوایی که از نزدیکی ما می‌گذشت، گفت‌وگوی ما را شنید و گفت: ببخشید، به‌زودی درستش می‌کنند.

نانوای مازندرانی زنگ درب خانه‌شان را زد. پیرزنی بیرون آمد که فهمیدیم مادرش است. پسر به مادر گفت: این خانم و دخترشان را به خانه ببر تا مشکلشان را برطرف کنند. پیرزن مهربان با دو آدم دستپاچه به درون خانه رفتند. چند دقیقه بعد، همسرم و دخترم بیرون آمدند و آخیش گفتند و برای درگذشتگان آن‌ها دعا کردند.

چند لحظه بعد، پیرزن هم بیرون آمد. پلاستیکی پر از پرتقال در دست داشت و گفت این‌ها برای دخترت. گفتم دست شما درد نکند، چقدر تقدیم کنم؟ گفت: هیچی، از باغ خودمان است و بده دخترت نوش جان کند. هنوز از لطف او شرمنده بودیم که پسرش آمد و چند نان داغ به ما داد. گفتم این یکی را دیگر باید حساب کنید.

با پافشاری بسیار توانستیم پول نان‌ها را بپردازیم. نمی‌شد که هم آن کار را بکنیم، هم پرتقال بگیریم، هم نان. خیلی رو می‌خواهد. چند بسته سوغاتی خوراکی همراه داشتیم. با پافشاری بسیار به آن پیرزن تقدیم کردیم. تا تهران درباره‌ی این رفتار نیک پیرزن مازندرانی سخن می‌گفتیم.

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *